یاشیل!
...و شیطان بهانه ایست برای عشق بازی
خارابانین گؤندؤزؤندن آدام قورخور، سهل دیر گئجهسی کی قورد – قوش سسیده یئلین هووولتیسینا قاریشیر و هر گئجه بیر اُاُاُ سسی اوزانیر. بو سس صمدنن عابباسین بحثینین باشلانیشیدیر و یاری گئجهیهجک آردی وار. آخیر بیلمیرؤک او حیوان چاققال دیر،ایت دیر یا قورد. نئینیرؤک؟ بو برهوت کؤشنینده هانسینین گیرینه کئچسؤن ایشؤن یاشدیر.بوردا نه جیندن قورخوروق ، نه آلئیبانیدن نهده بو لامصصب پئژاکلاردان کی هردن بیر تؤکولوللر و سن های-هوی إلهییب، اؤزووی تاپینجاق ووروب داغیدیب ، بیر-ایکی دنه ده باش غنیمته آپاریرلار. اوندان کی قورخوروق بیلمیروک ندی! زیلایی نین درین باخیشیندا بیر فیکیر وار و منیم گودوکچی لیییمین ماهناسی اُو دیر.آنجاق هچ بیر کیمسه بیلمیر. منیم نوباسیز گودوکچی لیییم، بو قویولارین نیه قازیلماسین و اونلاردان آرتیق،زیلایی نین تک-یاردیمسیز قویو قازماسینی تکجه سرهنگ بیلیر. بو اوزاقدان کؤزرن قیرمیزی بیر شی، زیلایی نین گیله سیگارینین اوجودور و اُو کؤلگه کی قویودان ائشییه توکؤلن تپراقین اوزرینده چمبلتمه ووروب و زوم ائله ییب سرهنگین ایستراحتگاهینا،زیلایی نین اوزی... (اول از سمت چپ) دونیا آداملارین ساییر سنی ده سایدی هئچ بیر کیمسه اونا دئمئییب سایما٬ آزالار نئچه اینجی اولدوغو بیلمیرم نوبیا گیرن اوغلان... چند روز پیش بودی و حالا نیستی.امروز نه خبر آمدنت به اردبیل را بلکه خبر همیشه نبودنت را باید به دوستان اس ام اس می کردم.چقدر سخت!حتی سخت تر از بغض سیاوش که داشت تلفنی خبر عدمت را می گفت.شنیده ام تیتر اول هنر ارومیه شده است نبودنت.تا خودت برایم اس ام اس نکنی باور نمی کنم.داشتی از داستانهایت حرف می زدی که گفتند امروز سومت است و تو به سادگی ما خندیدی که چقدر زودباوریم. تمام روزهای باهم بودنمان در ارومیه و اردبیل آنقدر برایم نامفهوم می شود که پشت خط را یادم می رود.و تو داری با «تق تق» داستانت و با آن ادای داستان خوانیت که روز اول برایمان سوژه بود جلوی چشمم رژه می روی. اصلا تا خودت برایم اس نزنی باور نمی کنم. انگار همین دیروز بود و انگار دیروز امروز بود روحت شاد٬ هومن قاسمی راد... هر وقت كه پنبهاي با چند سفيدپوش دفتر بدست مي آينداينجا و ازما مدام سؤال ميپرسند، بهشان مي گويم كه تو كوزت را نميشناسي و خانوادهي تنارديه را نمي شناسي، مرد خنزر پنزري را نميشناسي، شازده را نميشناسي، گرگور را نميشناسي و از همه بدتر اينكه آقاي ناظم را هم نميشناسي كه با آن تفنگش مدام مي زند خون قناري سر درخت كاج جلوي درمان را ميچكاند پايين.آنها هم مينويسند و چيزهايي را تيك ميزنند.ازشان كه ميپرسم مگر شما ميشناسيد شان؟ الكي ميگويند بله كه ميشناسيم.... *************** ...« راستي تو چرا كوزت را نميشناسي؟ مگر آن شب كه برايم چايي آوردي و گفتم متشكرم كوزت جانم،قيافه نگرفتي؟ و بعد آمدي و كتاب را از دستم گرفتي تا از سر لج هم كه شده تا صبح بخوانيش و صبح داشتي صدايم ميزدي بلند شو بازرس ژاور!ميدانم كه يادت آمد والكي ميگويي « نميشناسمشان، همهاشان بخورد به سرت. » حالا مدام دارند ميخورند به سرم؛اينجا شبيه بازرس ژاور شدهام.تنها راه فرارم همين است.درست است كه اينجا رودخانه ندارد ولي پشت بام دارد وآنقدر بلند است كه سرنوشتم را شبيه بازرس ژاور كند. ميبيني كه همه چيز يادم هست. من كه مشكلي ندارم. حواسم جمع است... ... و باختیم. از این پست تعجب نکنید.درسته که این وب یک وب ادبیه، ولی همیشه غیر ادبیات بر ادبیات تاثیر می گذارد.در ضمن،من تجربه ی ورزشیم خیلی بیشتر از ادبیاتم است. برای شهریاری که هیچ وقت کار نشد نداشت،این بار نشد وایران با دایی کبیرش مقابل جوانان عرب که با آن چشمان نگرانشان گویی آرزویشان سوت پایان بازی بود با هر نتیجه ای که قرار بود رقم بخورد، تحقیر شد. حال ما مانده ایم و باز هزاران اما و اگرهایی که هر کدامشان پتک سنگینی خواهد بود بر ابهت دایی مان. تبریک به آنهایی که در به در دنبال نقطه ی ضعف از مرد بی ضعف ورزش ایران بودند و دریغ از باخت دیشبمان. نشد... به امید صعود به جام حهانی 2010 آفریقای جنوبی... - تورکی(زمستان ۸۷): من کؤلگهمی آیاقلیا بیلمیرم کؤلگهم ایسه منی خیاوانداکی باخیشلار هم کؤلگهمی آیاقلاییر هم منی - فارسی(خرداد۸۶): کوچهی تنگ خاطرات ناشیانهام را چندشناک میگرید نگاه میکند دستانی را که نامحرمانه باز میشوند قد آغوش دخترانهاش برای پسرانگی لبخندهایم کوچهی تنگ خیس حیا میشود از بیحیا

| Design By : Night Skin |



