یاشیل!
...و شیطان بهانه ایست برای عشق بازی
هر وقت كه پنبهاي با چند سفيدپوش دفتر بدست مي آينداينجا و ازما مدام سؤال ميپرسند، بهشان مي گويم كه تو كوزت را نميشناسي و خانوادهي تنارديه را نمي شناسي، مرد خنزر پنزري را نميشناسي، شازده را نميشناسي، گرگور را نميشناسي و از همه بدتر اينكه آقاي ناظم را هم نميشناسي كه با آن تفنگش مدام مي زند خون قناري سر درخت كاج جلوي درمان را ميچكاند پايين.آنها هم مينويسند و چيزهايي را تيك ميزنند.ازشان كه ميپرسم مگر شما ميشناسيد شان؟ الكي ميگويند بله كه ميشناسيم.... *************** ...« راستي تو چرا كوزت را نميشناسي؟ مگر آن شب كه برايم چايي آوردي و گفتم متشكرم كوزت جانم،قيافه نگرفتي؟ و بعد آمدي و كتاب را از دستم گرفتي تا از سر لج هم كه شده تا صبح بخوانيش و صبح داشتي صدايم ميزدي بلند شو بازرس ژاور!ميدانم كه يادت آمد والكي ميگويي « نميشناسمشان، همهاشان بخورد به سرت. » حالا مدام دارند ميخورند به سرم؛اينجا شبيه بازرس ژاور شدهام.تنها راه فرارم همين است.درست است كه اينجا رودخانه ندارد ولي پشت بام دارد وآنقدر بلند است كه سرنوشتم را شبيه بازرس ژاور كند. ميبيني كه همه چيز يادم هست. من كه مشكلي ندارم. حواسم جمع است...
| Design By : Night Skin |



