<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یاشیل!</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/</link>
<description>...و شیطان بهانه ایست برای عشق بازی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 06:52:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>باید به این سیاهی ایست بدهم</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بچه‌ها می‌گویند هر شب دوازده به بعد از این نزدیکی‌ها صدای زوزه‌ی سگی می‌آید که صبح هنگام طلوع آفتاب قطع می‌شود. از جن‌ها حرف می‌زنند و از مراسمی که هفته‌ی پیش داشته‌اند و تا صبح صدای ساز و دهل می‌آمده. از پسری مازنی می‌گویند که یکی دو ماه قبل سر پست شبانه می‌خواسته از بغل دیوار سرک بکشد که ناگاه چیزی سیاه تمام صورتش را پوشانده بود و از ترس زبانش گرفته بود. می‌گویند به حرف نیامد تا معافیت پزشکی گرفت. سرهنگ گفته بود حتما نایلونی چیزی بوده است و هیچ کس باورش نشده بود. گاهی حرف از «پژاکها» می‌شود و از زمستان سال قبل که سر یک ستوان و دو سرباز را انداخته بوده‌اند حیاط این ساختمان. و از وقتی من آمده‌ام مدام حرف «زیلایی» است که سرهنگ گفته همین روزها می‌رود جای دیگر و بچه‌ها می‌دانند که تبعید می‌شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 06:52:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخش هایی از داستان (باید به این سیاهی ایست بدهم)</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;... بچه ها می گفتند کار هر شبش است. اما من از سیگار کشیدنش هم می ترسم. چیزی در سرم وول می خورد. سینه ام سرد شده است.نه از جن و آل می ترسم و نه از زوزه ای که تا صبح یکریز کشیده می شود. سایه اش را می بینم که روی کپه ی خاک چندک زده است. بچه ها دیروز ته سیگارهایش را که توی چاه انداخته بود، شمرده بودند. می گفتند این سیزده تا مال یک شبش است و یکی به شوخی گفته بود چاهی را که می کند با ته سیگارهایش پر می کند! چاه را وقتی می کند که شبش پست نداشته باشد. بچه ها می گفتند از فردای همان روزی شروع کرده که با سرهنگ بحثشان گرفت و سرهنگ یکی خواباند بیخ گوشش. از سرهنگ حرف می زدند و از اینکه فکر کرده بچه ها حالواند و نمی فهمند کندن چاه استراتژی و اینجور چیزها نیست و الکی می خواهد زیلایی را خسته کند که شب را تا صبح بخوابد و فکرهای ناجور سرش نزند...&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;*********&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt; ...صدای قدمهایش را می شمارم.پا می گذارد روی پله ی اول. از آن روز حرف می زدند که سرهنگ به لج بچه ها را به صف کرده و دو دور حیاط را پامرغی برده بودشان. می گفتند دلشان به حال زیلایی می سوخت  که بعدِ پا مرغی، سالن را بین سرهنگ و سروان اسدی پنج بار غلت زد و بالا آورد. پله ی دوم و سوم را هم بالا می آید. گوش تیز می کنم و چشمانم را گشاد. می گفتند بار اولش نیست که شب یکهو می زند به چاک. تا حالا به کسی نگفته کجا می رود و چه کار می کند. سرهنگ بار قبل که فهمیده بوده کلی داد و بیداد کرده و زیلایی انگار نه انگار. چند بار هم سیگارش را گرفته بوده که گزارش کرده اند و هربار دو روز در بازداشتگاه مانده و برایش چند روز اضافی زده اند. چند قدم  دیگر بر می دارد و بالا می آید. نفسم تند می زند. زانوهایم می لرزد. دندانهایم را کیپ به هم می فشارم...&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 19:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ننوشتن یا نتوانستن نوشتن؟!</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چقدر سخت است که دستت برای نوشتن نرود و چند سوژه ی ناب داستانی هی در مغزت وول بخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودکار را برداری و یکی دو سطر ننوشته کاغذ را پاره کنی و پشت کامپیوتر که بنشینی برای نوشتن، هنوز چند سطر ننوشته انگشت اشاره بگذاری رویBackspace  و چشمانت را ببندی و فکر کنی شروعت چگونه باشد و چطور ادامه بدهی. از اینکه هیچ چیز به ذهنت نمی رسد کلافه شوی و کامپیوتر را خاموش کنی و دست دراز کنی و «قمارباز» را برداری، صفحه ی 202 را باز کنی و این چهل صفحه ی باقی مانده را تمام کنی تا فردا «عزاداران بیل» را شروع کنی که قول داده ای زود پسش دهی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از دیر آپ کردن وبلاگت که مثل «بامرام»ها اعصاب خودت هم خورد شده ، بنشینی و چرت و پرتی بنویسی و خودت را به روز شده جار بزنی که اگر کسی گذرش به اینجاها افتاد از باز کردن صفحه ات پشیمان نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; فکر کنی که دلیل ننوشتن یا نتوانستن نوشتنت چیست و جوابی نیابی. عاشق فلان دختر که نیستی، فصل امتحانات هم که نیست نگران باشی که دو شبه باید مثلن 400 صفحه معماری کامپیوتر بخوانی که تک نشوی. و همینطور فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی و ننویسی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 22:32:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالاخره یک شعر!</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;حتم دارم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیوتن اگر تو را داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قصه ی جاذبه اش را از لبخندهای تو شروع می کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنوقت چه فرق داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سیب که از درخت جدا می شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمین بیفتد یا آسمان برود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهم این قصه است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وجاذبه ای که دارد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 15:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطلب جدیدی نیست</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cc0000&gt;سرم بدجور قال امتحانات ترم تابستانه.واسه همین وقت نمیشه برا مطلب جدید.این هم که می بینین مطلب جدیدی نیس.همان وقت ندارمها و سرم شلوغه هاست با همان ورژن قدیمی.بعد پانزدهم شاید با یه داستان کوتاه به روز شم.شاید هم با یه چیز دیگه.شاید هم اصلا به روز نشم. معلوم نیس...&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 13:08:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>برای خواندن داستانی که بخشهایی از آن را در پست قبلی گذاشته بودم به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.  </description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 10:43:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخشهایی از داستان &quot;دستت را بکش خانم!&quot;</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;... مرتیکه ی عوضی چنان با دهان پر می گفت «بچه ام» که انگار تاج سرش است. انصافا بچه ی خوبی بود. خوشگل عین ماه. سرش را تاس کرده بودند. گفتم حیفه بچه به این خوشگلی مو نداشته باشد. اولش دو سه ماهی موهاش را کوتاه نکردم. اما دیدم موی بلند هم به قول شما خرج دارد. مگر من چقدر درآمد داشتم؟ این مردم هم که یک جو مروت ندارند. مرد بودن مردای... چشم، طفره نمی روم. سی و یک سال؟ نه آقا. شناسنامه ام را پنج - شش سال بزرگتر گرفته اند. اصلا این شناسنامه ی من نیست که. وقتی برادرم مرد من فقط یک سالم بوده. هنوز برایم شناسنامه نگرفته بودند. مادرم گفته بود دختر سجلی را چکار دارد. نه خدمتی نه چیزی! بعدها گفتند این سجلی توست و شناسنامه ی برادرم را به من دادند. هر چی بهشان گفتم که به قول شما، «نصرت» اسم مردانه است، هیچ به مغزشان نرفت که نرفت. پدرم یک بار هم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای بابا! خودتان می پرسید و بعد نمی گذارید آدم حرفش را بزند. شما که نه! این آقا سیبیلو هی می گوید طفره نرو. اصلا لال می شوم و چیزی نمی گو... نه... نه... صبر کن... چرا آن زن را صدا می زنی با آن چشمان زهری اش؟! سوالتان چی بود؟ اَاَاَه ... این مگسهای تخس هم قوز بالا قوز شده اند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; ***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;... همسایه ها گفتن؟ امان از دست این همسایه های فضول. خودشان تا شب صدتا مرد بدرقه می کنند سلیته ها. می گوئید چکار می کردم؟ هر حساب و کتابش دو ساعت طول می کشید. دم در که نمی توانستیم حساب و کتاب کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، مردیکه گاهی زیر چشمی نگاهم می کرد. چادر هم سرم می کردم آ. ولی شما حتما خودتان اهل و عیال دارید و می دانید که ممکن است گاهی چادر آدم از سرش سر بخورد و ممکن است این آدم روسری هم نداشته باشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو خونه ی من؟ عمرا. مگر می شود یک مرد غریبه شب را در خانه ی یک زن تنها بماند. این حرفا از شما بعید است سرهنگ، ببخشید... آقا. هر شب بعد اینکه پولش را می گرفت می رفت دنبال تریاکش. بچه را هم با خودش می برد. بچه ی بیچاره خسته و کوفته، عین مستها سلانه سلانه می افتاد دنبالش. نه آقا. داروی خواب آور کدام است؟ تأثیر کدام مواد؟ حالا این یک تیکه استامینوفن را شما مواد تلقی کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودش بیجا کرده بزغاله! فقط یک شب. آن هم توی ایوان خوابید. صبح زود هم رفته بود. بچه رُو؟ آره، یعنی نه. روزها که نمی برد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 15:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به روز شدن روز!!!</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>متشکریم ای خدا واسه جهان به این بدی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها دل و دماغ به روز شدن ندارم.از روزهای تکراریم آن قدر خسته ام که خجالت می کشم به روز بودنم را جار بزنم. این که به روز نمی کردم معنیش این نبود که زمان ایستاده بود بلکه من از قافله ی زمان جا مانده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعتمان باطری نداشت.چند روز بود. وقتی روش باطری انداختم فقط کمی این ور و آن ور کردم نه اینکه چند دور بزنم و جلو بکشانمش!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:منظورم جهان واقعیه نه مجازی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 18:21:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تورکی داستان(هله آردی وار)</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خارابانین گؤندؤزؤندن آدام قورخور، سهل دیر گئجه‌سی کی قورد – قوش سسی‌ده یئلین هووولتی‌سینا قاریشیر و هر گئجه بیر اُاُاُ سسی اوزانیر. بو سس صمدنن عابباسین بحثینین باشلانیشی‌دیر و یاری گئجه‌یه‌جک آردی وار. آخیر بیلمیرؤک او حیوان چاققال‌ دیر،ایت دیر یا قورد. نئی‌نیرؤک؟ بو برهوت کؤشنینده هانسی‌نین گیرینه کئچسؤن ایشؤن یاشدیر.بوردا نه جین‌دن قورخوروق ، نه آلئی‌بانی‌دن نه‌ده بو لامصصب پئژاک‌لاردان کی هردن بیر تؤکولوللر و سن های-هوی إله‌ییب، اؤزووی تاپینجاق ووروب داغیدیب ، بیر-ایکی دنه ده باش غنیمته آپاریرلار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوندان کی قورخوروق بیلمیروک ندی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زیلایی نین درین باخیشیندا بیر فیکیر وار و منیم گودوکچی لیییمین ماهناسی اُو دیر.آنجاق هچ بیر کیمسه بیلمیر. منیم نوباسیز گودوکچی لیییم، بو قویولارین نیه قازیلماسین و اونلاردان آرتیق،زیلایی نین تک-یاردیمسیز قویو قازماسینی تکجه سرهنگ بیلیر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بو اوزاقدان کؤزرن قیرمیزی بیر شی، زیلایی نین گیله سیگارینین اوجودور و اُو کؤلگه کی قویودان ائشییه توکؤلن تپراقین اوزرینده چمبلتمه ووروب و زوم ائله ییب سرهنگین ایستراحتگاهینا،زیلایی نین اوزی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2009 11:59:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به هومن:</title>
<link>http://aidin66.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 152px&quot; height=131 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs539.xs.to/xs539/09195/08022009498845.jpg.xs.jpg&quot; width=246 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;(اول از سمت چپ)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دونیا آداملارین ساییر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنی ده سایدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هئچ بیر کیمسه اونا دئمئییب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایما٬ آزالار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نئچه اینجی اولدوغو بیلمیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نوبیا گیرن اوغلان...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش بودی و حالا نیستی.امروز نه خبر آمدنت به اردبیل را بلکه خبر همیشه نبودنت را باید به دوستان اس ام اس می کردم.چقدر سخت!حتی سخت تر از بغض سیاوش که داشت تلفنی خبر عدمت را می گفت.شنیده ام تیتر اول هنر ارومیه شده است نبودنت.تا خودت برایم اس ام اس نکنی باور نمی کنم.داشتی از داستانهایت حرف می زدی که گفتند امروز سومت است و تو به سادگی ما خندیدی که چقدر زودباوریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمام روزهای باهم بودنمان در ارومیه و اردبیل آنقدر برایم نامفهوم می شود که پشت خط را یادم می رود.و تو داری با «تق تق» داستانت و با آن ادای داستان خوانیت که روز اول برایمان سوژه بود جلوی چشمم رژه می روی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصلا تا خودت برایم اس نزنی باور نمی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار همین دیروز بود و انگار دیروز امروز بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;روحت شاد٬ هومن قاسمی راد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 22:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidin66&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>aidin66</dc:creator>
<guid>http://aidin66.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
